
خانه ویرانه و یا آباد است... من نمی دانم ولی... پشت دیوار... در کمند صبح... میان بوته های بی بدیل... میخزد نوری شبیه آفتاب... غصه ها می شکند... تَرَکِ پنجرهxa0 گویی... نَم شبنم دارد... صد هزار غنچه ولی... باغ بی لاله ای سرخ، به چه ارزش دارد... صورت بی ...
ادامه مطلب
xa0xa0xa0xa0xa0وسط خنده ای نمناک دلم، غم باران دارم...xa0چه کنم خانه ام اینجاست کمی دور تر ازxa0خانه ی سبز...xa0و کمی مانده به آن خوان بهار...xa0دو سه صبح، مانده به هنگام خزان...xa0و نه شاید کمی زردی برگ...xa0وسعت کلبه کمی...
ادامه مطلب